زندگی ما

اینقدر اینجا نیومدم رمزشو پیدا نمیکردم .... نمیدونم زمان چرا اینجا اینقدر زوود میگذره .. دلم برای همه تنگ شده ... تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاده ... از همه بدترش فوت شوهر خاله عزیزم بووود که مثل عموم دوستش داشتم

هنوزم باور نمیکنم نیستی عمو جانمممم .. برای من این حجم غم خیلی زیاد بود چرا تنهامون  گذاشتی ... فکر دخترهای گلتو نکردی اونها خیلی بچه بودن ...

دلم برات تنگ شده خیلی زیااااد ..

هر بار با خاله حرف میزنم تو ذهنم میاد حالتو بپرسم ...

رفتنتو باور ندارم

دم میخواد بیام دوباره بنویسم ....


[ دوشنبه 13 دی 1395 ] [ 10:19 ] [ سین بانو ] نظرات (6)

امروز این مسیج برام تو تلگرام اومد ... خیلی خوشم اومد واقعا راست میگه قبلا همه چی واقعی تر بوود ... دلم برای بچه های نسل بعدی میسوزه

"

کی میگه نسل 40 50 60 نسل سوخته اس

ما که تو خونه هاى بزرگ با حیاط و باغچه و طاقچه زندگى کردیم ....  خوابیدن توى پشه بند ...  آب تنى توى حوض داشتیم . کیک تولدامون خیلى بزرگ بود ...  هر کى کادو میداد از صمیم قلبش بود ، کسى واسه کادو دادن ما رو قیمت گذارى نمیکرد. حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم میدیدیم،  نه حالا که خواهر برادر هم به زور همو میبینن. عید واسمون شور و هیجان داشت. عیدى میگرفتیم... کم یا زیاد همین که دلمون خوش میشد کافى بود. چقدر مسافرتهاى فامیلى میرفتیم ... حالا هرکى هر جا میره میترسه کسى بفهمه! همه چی عالی..‌. همه چی باحال.... هممون عین هم بودیم.... عین گروه سرود.... لباسای شکل هم.... خونه های عین هم.....  عمه خاله دایی عمو مامان بزرگا و بابا بزرگا که جزء خونواده بودن اگه می خواستیم جایی بریم گروهی میرفتیم اگه قرار بود کاری کنیم دست جمعی میکردیم.... کی میگه ما نسل سوخته ایم....!!! نه موبایلی... نه تبلتی... نه لپ تاپی.... نه اینترنت و فضای مجازی.... همه چی واقعی بود... دنیای ما واقعی واقعی بود.... باهمه خوبی و بدیش.... همه چی راست راستکی بود... تلفن که نبود اونوقتا. میرفتیم خونه همدیگه میدیدیم نیستن.... بعد میفهمیدیم اونام اومدن خونه ما... پشت در ما.... کلی ذوق میکردیم و‌میگفتیم: وااااای دل به دل راه داره..... خلاصه که نسل سوخته خودتونین ..... ما عین عسل زندگی کردیم... بچگی کردیم.... حاااااال کردیم.... تقدیم به تمام کودکان زنده دل دیروز دهه ۴۰ ۵۰ 60

"

راست میگه واقعا ... من که خودم بچگی کردم دوچرخه سواری ... خاله بازی تو حیاط ... تولدهای خوب ... من دلم بیشتر قدیمها رو میخواد



[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ 15:13 ] [ سین بانو ] نظرات (3)

من باز کم پیدا شدم سر کار این مدت شلوغ بودم خیلی ... و اعصاب خورد کن .. تصمیم گرفتم برم یکم دنبال کار چند جا رزومه فرستادم .. بعد هی پشیمون میشم میگم کار عاقلانه اینه که اینجا باشم اگه بخوام بچه دار بشیم اینجا باشم بهتره نمیتونی بری شرکت جدید بعد بگی سال دیگه میخوام حامله بشم ... یا اینکه الان میخوام درس بخونم باز یک چند ساعت مرخصی میخوام بگیرم ... ولی با این حال فرستادم رزومرو ببینم چی میشه  طاقت  موندن اینجارو ندارم ....غر های الکی ... بهانه های بیجا ...


شاید محل شرکت عوض بشه ... این تو روحیه منم میتونه تاثیر بزاره و بتونم اینجا رو تحمل کنم ... بماند من آدم تنوع طلبیم ...


خیلی کارها تو ذهنم میخوام انجام بدم ... ولی وقت کم میارم ... دلم میخواد رو تختی بافتنی ببافم ولی دستم کنده ... میشه واسه سال دیگه دلم میخواد پازل نصفه نیمه که یکساله شروع کردمو تموم کنم ... حالش نیست تنبلی میکنم ...


دلم میخواد این هاردمو که پر از عکسایی که همینطوری ریختم توشو مرتب کنم ... حوصله ندارم تنبلی میکنم


دلم میخواد بیام اینجا هی بنویسم تنبلی میکنم ....


آقای همسر بعضی وقتها میگه تنبلی من باهاش قهر میکنم راست میگه

در حال حاضر فقط دلم میخواد بشینم سریال ببینم




[ یکشنبه 25 مهر 1395 ] [ 16:29 ] [ سین بانو ] نظرات (3)

عاشق آفتابم ملافه ها رو میشورم .. فکر میکنم هنوز آفتابه ... میرم رو پشت بوم ملافه ها رو پهن میکنم باد میاد ده تا گیره میزنم ... خوشم میاد از اون بالا اتوبانو نگاه کنم ... ...لباسهارو  رو رخت آویز دوست ندارم پهن کنم دلم میخواد آفتاب بخورن عاشق بوی لباسام وقتی خشک میشن تو آفتاب .. دلم خونه حیاط دار میخواد ..با درختای بلند  با یک تخت که تو حیاط بزاری .. بعد از ظهرها هندونه بخوری ...

من دختر تابستونم ... زمستون و پایییزو دوست دارم ولی بهار و تابستونو ترجیح میدم


[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 16:42 ] [ سین بانو ] نظرات (4)

با یک روز تاخیر عیدتون مبارک باشه ...


خیلی وقت بود با همسر جایی نرفته بودیم هر جا رفتیم دوتایی نبودیم دیروز رفتیم   یکم گشتیم  دوتایی به خونواده ها سر زدیم ... دیر وقت برگشتیم ... یک چیزی سر کار ناراحتم میکنه انگیزه واسه هر کاریو ازم میگیره نمیدونم چیه ..

اگه نمیخواستم  نی نی دار بشم از اینجا میرفتم  اینجا خیلی خودمونی و پر از انرژی منفی ..

سر دانشگاه قبول شدنم یکی از همکارام میگه خوبه دانشگاه قبول شدی شاید نازا باشی حداقل تحصیلاتت میره بالا .. خیلی حسودن ...کلا همیشه بهم میگه مطمئنی نازا نیستی و این جملش اعصابمو میریزه بهم ...

ناراحتم نمیدونم از چی ...

من که همیشه آشپزی یا  کار خونرو دوست داشتم چند وقته بی انگیزه شدم .. فقط دلم میخواد دراز بکشم و هیچ کاری نکنم ... دوباره نامرتب بودن بهم حمله ور شده با انرژی های منفی ...

همش فکر میکنم هیچ کس منو دوست نداره و دوستی ندارم دوروبرم ...

یک جا خوندم اگه به طور ممتد خسته یا افسرده این ویتامین B کم دارین یا کمبود آهن .... شاید باید برم کمی ویتامین بخورم

....

سر نیایش که میام یک پسر جوونی وایساده تبلیغ متحرکه ... یک تخته دستش گرفته نوشته لم بده فیلیمو ببین ... خیلی با مزه است ... تبلیغ اینطوری ندیده بوودم



[ چهارشنبه 31 شهریور 1395 ] [ 10:25 ] [ سین بانو ] نظرات (3)

   1      2   >>



      قالب ساز آنلاین